- طلوع میکنم اگر منتظر شنیدنی ... اگرچه بعد زخم ها نمانده از منم منی
- شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
- بهار تو راهه ... به شکوفه ها فکر کن...
- از همه من گریختم ... گرچه میان مردمم...
- وقتی روزه لعنتی کوتاه بود ... هر زمانی حس کردی آبان ماه بود
- من یه دیوونم که جز خیال تو ... کسی با من زندگی نمیکنه
- ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
- ماما آی لاو یو ماما ... ماما آی لاو یو ماما
- عادت می کنیم

اول ها فکر می کردم کارهای مهم تری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسایل مثلا خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم که تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چ از خودت خبر بیار...
دلم می خواست پرنده ای بودمنشسته بر بلندترین شاخه ی درخت محله...فارغ از دنیا و پستی بلندی هایشهر صبحآمد و شد مردم را به نظاره می نشستمکه عصر شود....تا در هیاهوی خیابان شاهد قرارهای عاشقانه ی دل از خودت خبر بیار...
سال ها قبل که سنم کمتر بود، خوابیدن برام حکم کارخونه رویاسازی رو داشت...شب ها قبل از خواب هزارتا تصویر از آینده ای که هنوز نیومده بود می ساختمتو رویا تمام اتفاقات رو همون طوری که می خواستم پیش می برد از خودت خبر بیار...